سه شنبه 10شهریور94
سلام به همه گل دوستان.
در آخر هفته گذشته با پیشنهاد بابا رضا مبنی بر سفر به شمال و دیدار خانواده عزم سفر کردیم و پنچ شنبه بعدازظهر به دیار وطن رفتیم. هوا بارانی و بسیار خنک بود و نسیم خنک هوا پوست مبارکمان را قلقلک می داد همی.
علی کوچولو کماکان درگیر سرفه های سینه ش بود ولی همچی تو اون فضا حال می کرد. روز جمعه هم زن دایی مینا اومد خونه بابا حاجی اینا که عشق آویسا خانومه. کلی با دیدن زن دایی جونش خوشحال بود.
دایی ایرج اینا هم اونجا بودند. آویسا در حالی که عکس های تبلتش رو به زن داییش نشون میداد گفت: ببین زن دایی داداشم چقدر خوشگل بود بابا چی کارش کرده
روز جمعه هم به همراه زن دایی اینا و آویسا خانوم یه جمع زنونه تشکیل دادیم. علی کوچولو و باباش موندند خونه و ما رفتیم نور و فروشگاه سالیان. کمی خرید کردیم بعد دایی ایرج و افشین به ما ملحق شدند دایی جان ماشین ش رو عوض کرده بود و شیرینی ش رو به ما داد. شب هم فیلم جشن دایی جان بهزاد رو دیدیم و آویسا همش می گفت:ببین زن دایی این مامانه منه و کل فیلم هی من و خودش و داداش رو معرفی می کرد.
شب جمعه بعد شام اومدیم تهران و 5 ساعت تو ترافیک بودیم .علی کوچولو و آویسا کل مسیر خواب بودند و حالش رو بردند.
شنبه مجبور شدم دوباره ببرمش دکتر. آقای دکتر یه چکاب هم برای آویسا نوشت. که ما مجبور شدیم روز دوشنبه یعنی دیروز بریم آزمایشگاه. آزمایشگاه که چه عرض کنم میدان جنگ و فرصتی برای دخترکمان تا توان داشت از ما باج بگیرد.
خانم منشی آزمایشگاه خیلی مهربون بود با خانوم نمونه گیر که آشنایی قبلی با بنده داشتند از جهت آزمایش های مکرر که در اونجا انجام دادم. خیلی با حوصله با نقاشی و کش بازی و ... تونستند ازت خون بگیرند. بغلت کردم و صورتت رو گرفتم سمت خودم و هی درگوشی باهات حرف میزدم.
بهت گفتم میخوای عکس داداشت رو به خاله نشون بدی. گفتی: بله مامان. بعد در گوشی بهم گفتی: مامان ! عکس هاش که مو داره بده بهش نشون بدم.من
بله دخترکمان داره بزرگ میشه روز به روز و من احساس می کنم هر روز ناتوان تر میشم. خدا خودش به همه مادرا توان بده.
این هم عکس های دخترکمان در مهد که خاله مهربونش برام فرستاد...



اینم جمع در حال بستنی خوردن




سه شنبه 10شهریور94 